نوشته های گمشده
  
 
 
تیر 1387
ش ی د س چ پ ج
1 2 3 4 5 6 7
8 9 10 11 12 13 14
15 16 17 18 19 20 21
22 23 24 25 26 27 28
29 30 31        
 
آرشیو

Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
 
چهارشنبه 13 خرداد ماه سال 1383
فراز و نشیب های روزی از یک زندگی خردمندانه (قسمت سوم)

...از دستشویی بیرون آمد و به اتاق رفت.کتش را پوشید و برای رفتن به رستوران آماده شد.وقتی از پله ها پایین می رفت به یاد درختی بود که صبح دیده بود.بعد هم یاد کبوترها افتاد.از اداره بیرون آمد و سوار تاکسی شد.این بار جلو کنار راننده نشست.از اینکه آن روز بعد از ظهر اداره تعطیل بود احساس شادمانی می کرد. یک ربع به یک مانده بودکه تاکسی به رستوران رسید.هنوز باران نیامده بود. پیاده شد و در کنار در رستوران منتظر او شد. بی اختیار احساس نگرانی می کرد. نگرانی آن که باران نیاید. که چندان طولانی نبود. ده دقیقه ی بعد لبخند روی لب آقای بژ نوید آمدن باران را می داد.باران نزدیک می شد.چهره اش می درخشید و این درخشش احساسی رویایی وفرازمینی در آقای بژ ایجاد می کرد.

باران را- که هنوز ده متری با او فاصله داشت- برانداز کرد.لباس هایش مرتب بودند و کفش هایی نو به پا داشت.قهوه ای رنگ و تابستانی بودند واز اطرافش سفیدی پاهایش نمایان بود.

وقتی به هم رسیدند هر دو لبخند می زدند و ضمن سلام و احوالپرسی دستان یک دیگر را فشردند.آقای بژ سرمای زیادی در دستان باران محسوس یافت.ازاعماق وجودش شادمان بود.

هنگامی که وارد رستوران شدند اولین چیزی که توجه آقای بژ را به خودش جلب کرد موسیقی رستوران بود.به نظرش آشنا آمد.کمی دقیق تر گوش داد.به یاد آورد: (( کنسرتو ویولای ویوالدی)) وقتی هفده یا هجده سال داشت زیاد به آن گوش می داد.خوب به یاد داشت که همیشه دلش می خواست فیلمی بسازد و این کنسرتو ویولا موسیقی متن آن باشد.((آرزوهای بزرگ))نام کتابی بود که در ذهنش طنین انداز شد.کتابی که نامش را به شدت می پسندید اما هیچ گاه حوصله نکرده بود آن را بخواند.

پشت میز دو نفره ای نشستند.در مورد موسیقی و آرزوی نوجوانی اش با باران صحبت کرد.باران گفت: ((اتفاقا همیشه دوست داشتم تو یه همچین شغلی مثلا کارگردانی داشتی.)) بژ در حالی که با نگاهی محبت آمیز پاسخ باران را می داد از جایش برخاست تا سفارش غذا دهد.رستوران شلوغ بود و باید مدت زیادی منتظر می شدند.فرصت خوبی برای صحبت بود.

باران گفت: ((می دونی...یه حرف تکراری می خوام بزنم.)) چهره ی آقای بژ کمی در هم رفت.

- بازم ...در مورد.... ازدواج..

- ببین...الآن نزدیک یک سال و نیمه که ما این قدر به هم نزدیکیم...خوب...از همون اولم رابطمون به اندازه ی الآن بوده...خودتم می دونی که...من...اوم...خیلی عاشقتم...

بژ به دستمال روی میز خیره می نگریست.

باران ادامه داد: می دونی مامانمو که می شناسی...همش می گه چرا زنش نمی شی...منم نمی دونم بهش چی بگم...شایدم حق با اون باشه...اینطوری آخه تا کی؟

آقای بژ خواست چیزی بگوید اما باز هم باران ادامه داد: ببین نظرت در باره ی ازدواج محترمه... خوب...بچه هم ....

آقای بژ حرفش را برید: باران گوش کن... من دوست ندارم بچه ام اون چیزایی که من تاحالا دیدمو ببینه...

- اینارو بارها و بارها گفتی ولی...

- یعنی تو حاضری یه نفرو به وجود بیاری که مجبور باشه مرگتو ببینه...که مجبور باشه همه ی اون چیزایی که تو رو ناراحت می کنه, رنجت میده, همه رو تحمل کنه,تجربه کنه...؟

چند لحظه ای سکوت کردند و یک دیگر را نمی نگریستند.

- من حرفی ندارم…می تونیم بچه دار نشیم...از خیرش می گذرم.

- من که صد با ر گفتم…بچه دار شدن یه اشتباه لحظه ایه…اگه ازدواج کنیم حتما این اشتباهو می کنیم…حتما بچه دار می شیم.چون مطمئنم اینو می گم.خودت که می دونی زندگی کردن با تو برای من مثل رویاس…

باران مدتی سکوت کرد.دست آقای بژ به آرامی ا ز دستانش رها شد.احساس خستگی کرد.پس از حدود سی ثانیه سکوت , دوباره دست او را در دستان خود فشرد.لبخند ملایمی روی لبانش نقش بست و در حالی که با اشاره به غذاها که در همین بین به روی میز آورده بودند آقای بژ را دعوت به خوردن می کرد با مهربانی پرسشگری  گفت: (( پس به مامانم چی بگم؟)) آقای بژ پس از چند ثانیه گفت: ((راستی منم امروز می خواستم یه چیزی بهت بگم))

- چی؟

- امشب بیا خونه ی من… این دفعه شبم بمون.نرو.بیا اصلا بعد از نهار با هم بریم…

چند لحظه ای سکوت کردند.در چشمان هم زل زدند.باران -  که گویی در این چند لحظه فکرهایش را کرده است – گفت: ((من تا ساعت پنج باید اداره باشم…بعدشم باید برم بیمه…ولی می تونم هشت – هشت و نیم بیام…))

کمی فکر کرد و افزود: ((مامانمم خودم راضی می کنم که شبم بمونم…))

در چهره ی هم نگریستند و لبخند زدند.اما باران که گویی ناگهان چیزی را به یاد اورده است اخم کرد و گفت: ((ولی این جواب من نشدا…پس ازدواج چی می شه؟))

بژ با اندکی دلخوری گفت: ((تو رو خدا بذار واسه یه روز دیگه…)) و با لبخندی التماس آمیز او را نگریست.باران هم با کلافگی گفت: ((باشه.)) پس اخم در صورتش به آرامی جایش را به لبخند داد و گفت: ((فقط قول بده بهش فکر کنی.))

- باشه…حتما…

- می دونی...خیلی خوشحالم که می خوام بیام خونه ی تو.

پس هر دو خندیدند و مشغول خوردن غذا که هنوز داغ بود شدند.گرمای غذا محل  سوختگی دست آقای بژ – که صبح ایجاد شده بود – را به درد آورد و دوباره او را به یاد مادرش انداخت.پس ماجرای صبح را برای باران تعریف کرد.

همچنین ماجرای مرد پیر و دعا را هم برای او تعریف کرد.

بعد از غذا و ترک رستوران مدتی پیاده روی کردند و حرف های روز مره زدند.

هنگام خداحافظی بژ گفت که حدود ساعت هشت منتظر او خواهد بود.پس یکدیگر را بوسیدند و از هم جدا شدند.
                                                                      ادامه دارد...

برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 27621


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها