| |
| جمعه 17 بهمن ماه سال 1382 |
| زنگ... |
چند ساعتی بود که منتظرش بود.از پنجره به بیرون نگاه کرد.هنوز پیدایش نشده بود.سیگاری دود کرد.شاید هفتمی یا هشتمی بود. یاد دیروز افتاد : بعد از مدت ها خانه اش را مرتب می کرد.آن میان بین چیزهای روی زمین عکس دو سال پیش خود را دید.در دل گفت:((چقدر تو این دو سال عوض شدم.))دستی به صورتش کشید.زبر بود.در آینه نگاه کرد.موهایش نا مرتب بود.رفت و صورتش را اصلاح کرد.شونه ای هم به موهایش زد.لباسی را که چند سال پیش خریده و فقط یک بار پوشیده بود از کمد در آورد.شکمش بزرگ شده بود و کمر شلوار برایش تنگ شده بود.به سختی توانست بپوشدش. الآن هم همان لباس را بر تن داشت.همه خانه هم مرتب بود.اما هنوز او نیامده بود. احساس کرد که خیلی دیر کرده است.ناگهان یادش آمد.به او گفته بود ممکن است که نتواند بیاید.بدنش لرزید.کف دستانش عرق کرد.احساس کرد دارد اشک از چشمانش سرازیر می شود.به خودش آمد و ساعت را نگاه کرد.نزدیک ۱۰ بود.دیگر بعید بود که بیاید.در حالی که روی دو زانو می نشست در دل گفت:((اگه نیاد من واقعا باید چی کار کنم؟..چجوری این لباسارو از تنم درارم؟...چجوری تنهایی غذا بخورم؟...چجوری بخوابم؟...))اصلا یادش نبود که سال هاست همین کارها را می کند. همان طور که روی دو زانه نشسته بود صورتش را در دستانش گرفت.دیگر کنترل فوران اشک کار ساده ای نبود.درست مانند کودکی که برای شیر گریه می کند می گریست. ناگهان.... بله درست شنیده بود.صدای زنگ در بود که می آمد.
|
|